خرید بک لینک
به دم پايي اش اشاره كرد و كفت پاره شده است . نگاهش به عمو علي بود و مي خنديد. سرش رو روي صندلي تكيه داده بود قلبش هزار تا مي زد . همه چي دور سرش چرخ مي خورد مثل چرخ دوچرخه اي كه امروز روي برگ هاي خشك پاييزي مي چرخيد . بادي كه به صورتش مي خورد و فكر هايي كه هر دم تغيير شكل مي داد . دست راستش رو روي پيشاني و دست چپ اش روي صندلي راننده بود . وقتي اون همه پله رو ديد فغانش بلند شد و گفت من چطوري اينهمه. پله رو بايين بيام؟ شنيد خوب مي خواهي تو نيا من مي رم تو برو تو ماشين بشين و من مي رم او هم رفت. دو دل بود ولي از اينكه نرفته بود راضي تر بود چراغ ماشين ها كه يكي يكي رد مي شدن توي صورتش مي خورد. دلشوره ، درد زانوش همين نيم ساعت پيش كه توي كوچه بدو بدو مي كرد خورد زمين و به خودش گفته بود. اين روزها روز من نيست همه اش بد بياري . ولي بد بياري چي بود ، خوردن زمين ، خريدهاي بي خودي ، يك و بدو هاي بي وفقه و بي حاصل ، دلشوره هاي بي امان يا همين دل پيچه اي كه وادارش كرده بود تا خونه بدود و زمين خورده بود؟اينها بد بياري هاش بودن پس اكر تو هم فقط يه دم پايي داشتي كه اون هم پاره بود چي ؟ اون پسرك خندان با يك دمبايي پاره چي وقتي كه چشمش به عمو علي بود و مي خواست به پدرش زنك بزنه تا بياد دنبالش تا با هم برن سر كار باز هم صداي فلبش رو مي شنيد تند و محكم ولي خودش اصلا

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

نمي دونم. چند ساله بودم و كلاس چندم بودم كه از ما خواسته شد تا سوره والعصر رو حفظ كنيم والعصر الي الانسان لفي خسر الي الذين امنوا و عملو صالحات و تواصوا با الحق و تواصوا به صبر هنوز هم به اساني و بدون مراجعه به سوره حفظ هستم. چقدر به نظرم اين سوره جالب بود به زمان قسم كه انسان در خسر و زيان است غير از كساني كه همديكر را به حق و به صبر دعوت مي كنند . حق بله ولي صبر چي ؟ همون موقع ها هم اين سوره خيلي به من چسبيد و برام قابل تامل بود حق هميشه موضوعي جدي برام بود. موضوع حق موضوعي حياتي بود و پرداختن به ان سخت و غير قابل اجتناب بود . ولي دركي از صبر نداشتم . صبر موضوع و دغدغه من نبود شايد موضوع هيچ كس نبود . نيازي به صبر نبود همه كار خودشون رو انجام مي دادند و نتيجه هم معلوم بود . ولي حالا پس از گذشت سالها صبر جدي تر از حق شده است . صبوري كردن انسان را از خسر وزيان دور مي كند . در واقع صبر و برد باري در اصل همان زندكي است . دوري كردن از شتابي كه جز سرگيجه و اشفتگي چيزي ندارد عين زندگي است . پس اگر صبور نباشي تنها خسارت نمي بيني بلكه زندكي هم نمي كني

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

ترس مي ترسم خيلي مي ترسم از انچه كه ممكنه ببينم و بفهمم مي ترسم و اين دل و جانم را مي لرزاند . دنبال يه جاي امن و مطمئن مي گردم . تنها جايي كه مي شناسم كنار تو و روي مبلي است كه به ديوار تكيه كرده است . اينجا امن ترين جاي دنيا براي من است . اگر از اينجا بلند شوم و بروم بعيد است كه بتوانم قرار بيابم . پس مي نشينم و مي توانم تا ابد بنشينم . تا ابد بدون انكه پلك بزنم . مي گذارم فكرم برود ولي خودم ميخكوب شوم . شايد از ازل همين بوده ام اگر چه به ياد نمي اورم . از ازل هم ترس بخشي از من بوده است .اين ترسي كه باعث مي شود از دانستن دور شوم . تا بتوانم ادامه دهم . + نوشته شده توسط یک مادر در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۶ و ساعت 1:58 |

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

دانستن ، فهميدن چيزي ، چه كمكي به ما مي كند ؟ يا حتي خوبه بپرسم ايا به دانستن و يا فهميدن چيزي نياز داريم ؟ كي و كجا و چه وقت فهميدن و دانستن به ما براي تغيير انچه هستيم كمك كرده است ؟ انجه هستيم فرا تر از همه ي دانش دنيا است . دانسته هاي ما جايي در ذهنمان را پر مي كند يا جايي از حافظه مان را اشغال مي كند ولي هرگز بودنمون رو تغيير نمي دهد. بودنمون ، چكونگي هستي مان از جاهايي دور خيلي دور كه حتي به خاطر نمي اوريم كه كي و كجا در تن و جانمان نشسته است شكل گرفته است . اگر بداني قلبي ضعيف داري ، اگر بداني ارتروز داري. نمي تواني درستش كني فقط تسببحي مي شود در دست كه مي چرخاني اش

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

معمولا ما همون كاري رو مي كنيم كه دلمون مي خواد انجام بديم .ظاهرا به حرف هم گوش مي دهيم از هم مشورت مي گيريم به هم راهنمايي مي كنيم . همه ي اين گفتگو ها بي اثر است . اثر انها مانند نقاط براي واژه هاي جملات است . اگر نقطه هاي واژه ها را نگذاري باز هم جمله ها خوانده مي شود ممكن است كمي خواندن را به تعويق بيندازد يا سبب شود كه خواندن كند شود ولي در هر حال جمله خوانده و مفهوم ان درك مي شود بنابراين گفتگو ها . سخن گفتن ها . گوش دادن و همدلي كردن ها ، راهنمايي ها و مشورت. ها فقط براي گذراندن اوقات است و هيچ ارزشي ندارد . گاهي ما دنبال تاييد گرفتن هستيم . فراموش مي كنيم كه چرا حرف زده ايم فقط مي خواهيم خود گمشده در روزمرگي ها بيابيم . شايد بد نباشد مهارت نوشتن جمله هاي بدون نقطه را فرا بگيريم .

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

روبروي كتابفروشي ايستاده بودم و دونه دونه كتابها و عناوين شون رو مي خوندم در قسمت سمت راست ويترين تقريبا همه ي كتاب هاي علي اشرف درويشيان بود چنا ن با دقت عنوان ها را نگاه مي كردم كه خودم هم به شك افتادم كه نكنه مي خوام برم توي كتاب فروشي كتاب يا كتابهايي بخرم و زير بغلم بزنم و بيام بيرون نه من فقط مي خواستم وقتم بگذرد انجا ايستاده بودم و با تمام قوا در حال قتل عام وقت بود م ثانيه ها و دقیقه ها را مي كشتم تا زمان بگذرد صبح كه از خانه زده بودم بيرون چند تا كار داشتم براي اطمينان از اينكه به همه انها برسم و سر ساعت ٨:٤٥هم به سمت موسسه بروم نيم ساعت زودتر از موقع معمول بيرون امدم و همه ي كارها خيلي كمتر از انچه بر اورد كرده بود. زمان برد و حالا ساعت ٨:١٥ بودكارها تمام شده بود و نيم ساعتي هم وقت باقي مانده بود نيم ساعتي كه بايد كشته مي شد. حكم مامور اعدامي رو پيدا كرده بودم كه كلاه مشكي سرش كرده و فقط دو تا سوراخ براي چشماش بازه و در حال انداختن طناب دار بر گردن زمان بود زمان هم بدون كوچكترين ترسي به من چشم دوخته بود و بر و بر مصرانه نگاهم مي كرد من چشمانم را دزديدم هميشه از اينكه براي كارهام وقت كم مي اوردم شاكي بودم وقتي كه خونه هستم و سرم تو اشپزخونه گرمه يه هو به ساعت نگاهي مي اندازم ومي بينم ساعتها مشغول بوده ام و هنوز هم كلي كار دارم هنوز پلو رو دم نكرده و دخترک از خواب بيدا

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

كهنگي ،اين اتهام را به همه چيز و همه كس مي زنيم . نگاه كهنه، زندگي ، لباس ، افكار ،دست كهنه ،چشمان كهنه ، همه چيز را اغشته به بوي كهنگي مي كنيم . و نمي دانيم نو بودن چه دشمني با كهنگي دارد ؟ نو بودن از كجا ريشه گرفته است ؟ چرا بايد رخت كهنه را از تن در اوريم و لباس نو بپوشيم ؟ نمي دانيم آيا اصلا مي توانيم افكار و نگاه كهنه را از خود دور كنيم و نگاهي نو و فكري نو در خود بسازيم ؟ آيا امكان فكر نو را داريم ؟ مگر نه اينكه ذهن و افكار ما پردازش كننده اطلاعات ورودي است ؟ آيا اصلا اطلاعات نو در يافت مي كنيم ؟ آيا گوش هاي ما توانايي شنيدن صداهاي نو را دارد ؟ وقتي زبان به كلام مي گشاييم چه چيزي را بازگو مي كنيم ؟ مي دانيم ؟ نو بودن از كجا آمده است ؟ چگونه امده است كي بر سر ما و از چه راهي آمده است ؟ بينوا كهنگي كه نمي داند بر سر چه چيز اينهمه مورد بي مهري قرار گرفته است ؟

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

ما نمي فهميم كي و چه وقت به يكديگر صدمه مي زنيم و هرگز نمي فهميم در اسيب هايي كه ديگري ديده است چقدر موثر بوده ايم . ما هميشه صدمه هايي كه ديده ايم زخم هايي كه خورده ايم را به خاطر مي اوريم . زخم ها يي كه زده ايم را نه مي فهميم و نه باور داريم . حتي نمك هايي را كه بر زخم زده ايم را متوجه نيستيم . ما خود را بي گناهان عذاب كشيده مي دانيم . بي گناهان مظلومي كه از شدت اسيب ها نمي توانيم قد راست كنيم و بلند شويم . ما همه در معجوني گرد هم امده ايم و وقت ان رسيده كه مسىوليت كارها يمان را به عهده بگيريم . برويم و ببينيم اخمي كه بر ابرويي افكنده ايم چگونه مي توانيم باز كنيم . از دل و جان كسي كه ازرده ايم چگونه مي توانيم دلجويي كنيم ؟ كمي هم دير شده است. بهتر است در پي درك مسيوليت خود باشيم .

برچسب: مسيوليت, نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

روبرويت ايستاده ام و به عكست چشم دوخته ام تو از زندگي دست شسته اي و رفته اي نمي دانم كجا اما مي دانم كه رفته اي. يك رفتن خود خواسته پس چرا از چشمانم باران اشك مي بارد . چشماتم علي رغم رفتن خود خواسته ات مي بارد چرا ؟ نمي دانم فقط مي دانم مادرت دلتنك توست مي دانم. قدم هايت را جستجو مي كند نفس هايت را مي طلبد تو از زندكي دست شسته اي و رفته اي. و نمي فهمم چرا ؟ من هرگز تو رو نديدم پس از رفتنت شنيد م كه بي قرار بوده اي افسردگي شديد داشته اي همه مي كويند كه نبايد با مادرت چنين مي كردي ولي كسي نمي گويد چرا با خود چنين كرده اي خودت را از هستي ازاد كرده اي و ما با چشمان اشك بار روبروي تو يي كه نمي دانيم هستي يا نه ايستاده ايم اين عادت ديرين ماست كه رفتگان عزيز و در خور احترام مي شوند حتي تو كه زندگي را به هيچ گرفتي و بدون كوچكترين ترديد بي شك رفتي و جاي خالي خود را جا كذاشتي

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

پله ها را دو تا يكي پايين مي دود . به سرعت مي دود . از انتهاي پلكان به راست مي پيچد و به طرف پلكان ديگر مي دود صداي سوت قطار را مي شنود ، قطار رسيد مي داند كه نمي رسد ولي باز هم. روي پلكان مي دود پله ها جلويي بالا مي روند او پايين مي رود و پله ها بالا فرقي نمي كند كه. هر كدام مسيرهاي مختلف طي مي كنند. نتيجه يكي است او به پايين مي رسد . پايين رسيدن. هدف است حتما هدف پله ها هم. همين است اگر چه كه بر عكس مي بيند . . مي رسد و قطار رفته است مي دانست . انتظار معجزه. هميشگي است . اتفاقي كه هيچوقت. رخ نمي دهد و تو هميشه منتظري و معجزه. مي نامي اش مي ايستد از جمعيتي كه. ايستاده اند مي فهمد كه قطار روبرو رفته است و از ازدحام جمعيت اين طرف معلوم است كه قطار به زودي مي رسد . مي ايستد . به روبرو. چشم مي دوزد مردمي كه در جاي خود در جنبشند او سنگ مي شود او و زمان با هم در يك لحظه سنگ مي شوند فقط چشمانش مي بيند. حركات پاها ، دستها و لبان مردمان روبرو. را مي بيند حركاتي كه در مردمان. روبرو. ديده مي شود را نمي فهمد

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

صفحه بندی